- وسواس مجموعهدارها
برگردان حسین شهرابی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶بخشی از داستان...
بیا بشین تعریف کن!...نه! روی من نه!»«ببخشید! اوم...همهش تقصیر عموی عجیبْ ثروتمندمه که...»«وایسا! ‹ثروتمند› یعنی چی؟»«خب، یعنی کسی که پولش از پارو بالا میره.»«اون وقت اینی که گفتی یعنی چی؟»«اوم...کسی که خیلی پول داره.»«پول چیه؟»«بَهَع! دلت میخواد قصه رو بشنوی؟»«آره! دلم هم میخواد از قصه سر در بیارم.»«ببخشید، صخره جان! میترسم خودم هم درست و حسابی ازش سر درنیاورده باشم.»«اسم من سنگه!»«باشه، سنگ جان! عموی من، که آدم خیلی کلهگندهای هم هست،... مطالعه این داستان
- شبْ ۹۹۹ چشم دارد
برگردان حسین شهرابی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶بخشی از داستان...
حرف مهمی دارم. آمدهام تا چیزی را به خاطرتان بیاورم. زمان آن رسیده است تا من دوباره از چیزهایی بگویم که نباید فراموش کنید.[/left]
بنشینید لطفاً و چشمانتان را ببندید. تصویرهایی خواهید دید. حالا عمیق نفس بکشید. رایحههایی، بوهایی به مشامتان میرسد... مزههایی را نیز میچشید. اگر بهدقت گوش کنید، حتا صداهایی دیگر را در صدای من میشنوید...
اگر راهش را بلد باشید جایی هست در فضا، اما نه در زمان، بسیار دور از اینجا؛ جایی که فصل دارد، جایی که... مطالعه این داستان
- بیستاره در شب برو
برگردان حسین شهرابی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶بخشی از داستان...
«من؟» همین.
با خود گفت: «من؟» بعد «کی؟ چی؟»
چیزی پاسخش را نداد.
چیزی شبیه به هراس، بدون هیچ مشایعتکنندهی جسمانیِ معمولی در پی آن آمد. این موج که گذشت، گوش فراداد و کوشید صدایی ولو اندک را بشنود. متوجه شد قادر به دیدن نیست.
چیزی برای شنیدن در کار نبود. حتا ضعیفترین آوای حیات ـ نفس، تپش، ساییدن مفصلی خسته ـ به گوشش نخورد. تنها آن هنگام بود که پی برد تمام حسهای جسمانیاش را از دست داده. اما این بار با ترس خود جنگید. با خود گفت... مطالعه این داستان
- کوریدا
برگردان محمدرضا بهرامی حصاری - از بخش فانتزی
به تاریخ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶بخشی از داستان...
چیزی بود که درست آنسوی آستانهی شنوایی قرار داشت و با این حال پردهی گوشش را آزار میداد. در تاریکی به زور روی پاهایش ایستاد. چندین بار به دیوارها برخورد کرد. با حالتی گنگ متوجه شد که بازوانش درد میکنند، انگار که تعداد زیادی سوزن درون آنها فرو کرده باشند.
آن صدا اعصابش را خرد میکرد.
فرار! او باید بگریزد!
باریکهای از نور در سمت چپش نمایان شد. چرخید و به سمت آن شتافت و باریکهی نور به اندازهی درگاهی بزرگ شد. داخل پرید و پلکزنان... مطالعه این داستان
- دمی درنگ میکنم۱
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹بخشی از داستان...
در میان تمامی مخلوقات سولکام[۲]، فراست بهترین، قدرتمندترین و پیچیدهترین بود.
به همین دلیل نام داشت، و به همین دلیل مالکیت نیمی از زمین را به او سپرده بودند.
در روز خلقت فراست، سولکام دچار انقطاع در وظایف تکمیلی شد، که به بیان بهتر دیوانگی بود. دلیل آن جوششی خورشیدی بود که اندکی بیشتر از سی و شش ساعت به طول کشید. این اتفاق در طی مرحلهی حیاتی ساخت مدارها رخ داد، و همین که به پایان رسید فراست خلق شده بود.
آنگاه سولکام در مقام یگانهی ساختن... مطالعه این داستان
- دمی درنگ میکنم٢
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹بخشی از داستان...
تو را لازم دارم.»
وقتی موردل از راه رسید، فراست منتظر اظهار ادب او نشد. گفت: «تو ماشین چندان سریعی نیستی.»
«افسوس، ولی من مسافت زیادی را آمدهام، فراست قدرتمند. تمام مسیر با سرعت آمدم. حالا حاضری با من برگردی؟ آیا شکست خوردی؟»
فراست گفت: «وقتی شکست بخورم، موردل کوچک، به تو میگویم. بنابراین این بازجویی مداوم را کنار بگذار. حالا، سرعت تو را سنجیدم و آنقدری که باید سریع نیست. به همین علت، روشهای دیگری برای جابهجایی ترتیب... مطالعه این داستان