- به کابوس استاندارد خوش آمدید.
برگردان مهرداد تویسرکانی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴بخشی از داستان...
او مشغول نقشه برداری یكی از منظومههای واقع در خوشهی ستارهای سیرگان بود، كه در آن زمان هنوز خارج از منطقه شناخته شدهی زمین قرار داشت. در نخستین چهار سیاره چیز جالبی به چشم نخورد. پس بزیك به سمت پنجمین سیاره رفت. كابوس استاندارد هم از همان جا آغاز شد.بلندگوهای داخلی سفینهاش به كار افتادند. آشكار بود كه كسی آنها را از راه دور هدایت میكند. صدایی بم به گوش رسید كه گفت: «شما به سیارهی لوریس نزدیك میشوید. تصور میكنیم كه قصد دارید در... مطالعه این داستان
- کفش
برگردان مهدی بنواری - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۵بخشی از داستان...
تازه معمولاً به پایی عادی مثل مال من نمیخورند. اما این بار موفق شدم. یک جفت کفش کوردوان[1] سنگین قشنگ پیدا کردم. جنس بادوام و محکمیداشت، کاملاً هم نو به نظر میرسید؛ البته به جز شکاف عمیقی که روی شصت یکی از لنگهها وجود داشت. حتماً همین هم باعث دور انداختن کفش شده بود. چرم بیرون کفش جر خورده بود –شاید به دست بدبختی مثل خود من– و کفش به آن گرانی کاملاً بی ارزش شده بود. معلوم نیست، شاید هم یکی از آن کارهایی بود که خودم در یکی از حالتهای... مطالعه این داستان
- زن ايدهآل
برگردان وحيد بهلول - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵بخشی از داستان...
این خندهی جرج اُوِن کلارک بود. آخرین چیزی که از مهمانی تریاد مورگان به خاطر میآورد. عجب مهمانیای بود. همهی زمین داشتند پایان قرن را جشن میگرفتند. سال سههزار! صلح، رفاه و زندگی شاد برای همه!اُوِن کلارک در حالی که ذرهای بیشتر از معمول کلهاش گرم بود، پوزخند موذیانهای زد و گفت: «چقدر از زندگیات راضی هستی؟ منظورم زندگی با زن عزیزته.»رفتار ناپسندی بود. همه میدانستند که اُوِن کلارک یک «نخستینگرا» است، اما او چه حقی داشت که فقط... مطالعه این داستان
- مزد خطر
برگردان سارا حسین پور کهواز - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
توی کوچه، یک کالسکهی بچهی آفتابخورده و سه سطل زباله بود. در همین ضمنی که او نگاه می کرد؛ از پشت دورترین سطل، دستی در آستین سیاهی با چیزی براق در مشتش حرکت کرد. ریدر سرش را دزدید. گلولهای که پنجرهی بالای سر او را شکست و سقف را سوراخ کرد، بارانی از گچ به روی او پاشید. حالا دیگر وضع کوچه را میدانست. آنجا هم درست مثل پشت در، منتظرش کشیک میدادند.تمام قد روی مشمع ترکخوردهی کف اتاق دراز کشید، به سوراخ گلوله روی سقف خیره شد و گوشش را هم... مطالعه این داستان
- بنگاه دنیاها
برگردان سارا حسین پور کهواز - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵بخشی از داستان...
جایی که بنگاه دنیاها قرار داشت. دقیقاً همان طوری بود که دوستانش توصیف کرده بودند: کلبهای کوچک که از تکههای الوار، قطعات اتومبیل، یک تکه آهن گالوانیزه و چند ردیف پاره آجر ساخته شده بود. روی همهی اینها هم با رنگ آبی رقیقی، ناشیانه رنگ زده بودند. آقای وین به کورهراه دراز پوشیده از خردهسنگ پشت سرش نگاه کرد تا مطمئن شود که تعقیبش نمیکنند. بستهاش را محکمتر زیر بغل فشرد؛ بعد با لرزشی که از تصور بیپروایی خودش به تنش افتاده بود، در را... مطالعه این داستان
- شهروندی در فضا
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶بخشی از داستان...
کمی توضیح دادن این که چطور از این آشفته بازار سر درآوردهام، مشکل است؛ پس شاید بهتر باشد همه چیز را از اول تعریف کنم.از همان سال ۱۹۹۱ که از مدرسهی بازرگانی فارغالتحصیل شدم، شغل خوبی به عنوان سوارکنندهی سوپاپهای اسفنیکس در خط تولید سفینهی استارلینگ داشتهام. من واقع آن سفینههای گنده را که به سمت سیگنوس یا آلفاقنطورس یا کلی جاهای دیگر که در اخبار میگفت، میخروشیدند از ته دل دوست داشتم. مرد جوانی بودم با آیندهای روشن. دوستانی... مطالعه این داستان
- فرستادهای از دنیای سبز و زرد
برگردان فرانک محمد پور - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶بخشی از داستان...
او قادر بود طرز تفکرش را تغییر دهد. وقتی اُنگ [2] با دلایلش به زمین آمد، رایس به او اعتماد کرد. ولی در نهایت هیچ تغییری نکرد.
ماجرا وقتی شروع شد که محافظش که از نیروی دریایی بود با چهرهای به سفیدی گچ به دفتر بیضی شکل [3] آمد.
پرزیدنت رایس در حالی که از بالای برگههایش نگاه میکرد، گفت: «چی شده؟»
محافظ گفت: «یکی میخواد شما رو ببینه!»
«جدی؟ خیلی از مردم میخوان رئیس جمهور ایالات متحده را ببینند. اسمش تو لیست ملاقاتیهای صبح هست؟»
«شما... مطالعه این داستان
- جواز جنایت
برگردان مدیا کاشیگر - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ شنبه ۶ مهر ۱۳۸۷بخشی از داستان...
صبح بود و تازه خورشید سرخ؛ با همدم کوتوله زردش در پشت سر، از پشت افق سربلند میکرد و دهکدهی کوچک که بر گسترهی سبز سیاره، همانند لکهای سفید و تنها مینمود، زیر نور دو خورشید نیمهی تابستان میدرخشید.
تام تازه از خواب برخاسته بود. مردی جوان و بلند بالا و سبزه بود. از پدرش دو چشم بادامی؛ و از مادر، گرایش فطری به تنبلی را به میراث برده بود و از این رو هیچ شتابی نداشت، خاصه آنکه تا بارش بارانهای پاییزی نیز نه از ماهی خبر بود و نه از... مطالعه این داستان
- زیارت زمین
برگردان مهدی بنواری - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۸۷بخشی از داستان...
کازانگا سیارهای کوچک نزدیک ستارهی «سماک رامح»[3] بود که امورات مردمش از راه کشاورزی میگذشت. سیمون هم آنجا کمبایناش را در مزارع گندم میراند و بعد از ظهرهای دراز و ساکت آنجا به ترانههای عاشقانهی ضبط شده روی زمین گوش میداد.
زندگی خوبی روی کازانگا داشت. دختران همه خوشهیکل، خوش سر و زبان، رک و قانع بودند، پای گشت و گذار روی تپهها یا شنا در جویهای آب. برای زندگی مشترک هم شرکای وفادار و ثابت قدمی بودند. اما اصلاً چیزی از... مطالعه این داستان
- خواب آبی عمیق
برگردان مهدی بنواری - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷بخشی از داستان...
پشت بندش هم صدای شدید و تیز زنگ در بود که اصلاً نمیشد بیخیالش شد.
وقت از این بدتر نمیشد. چون درست در لحظهای بود که گرستون بنا داشت خودش را به «اسناگلداون» [2] وصل کند. اسناگل داون، یک برنامهی «خواب آبی عمیق» بود که آدمهای خوب شرکت «ماجراجوییهای ناخودآگاه» (با مسؤولیت محدود) فراهم کرده بودند. آن هم برای آنهایی که میخواستند طی چند ساعتی که معمولاً برای وِل بودن مصرف میشد، حال و حولی کنند.
هیجان، وحشت، عشق، خنده! همهی اینها... مطالعه این داستان
- کنی
برگردان محمد حاج زمان - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸بخشی از داستان...
حدود یک صد نفری که برهنه و عریان، به شکل تودهای بزرگ در انبار فضاپیما در هم لولیده بودند. نه این که جا کم باشد؛ انبار فضاپیما بسیار وسیع بود. وقتی مردم کاری برای انجام دادن نداشتند، خوش داشتند همگی در هم بلولند و به گونهای لذتبخش روی یکدیگر دراز بکشند. مردم این کار را بیش از مطالعه یا بازیهای کامپیوتری – مهارتهایی که با دشواری و به صورت تجربی از اربابان آموخته بودند– دوست داشتند. ترجیح میدادند همان طور که در لابهلای هم چنبره... مطالعه این داستان