- عمده فروشی خاطرات درخواستی
برگردان سمیه کرمی، مهدی مرعشی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵بخشی از داستان...
به فکر درهها افتاد. قدم زدن در درههای مریخ چه حسی دارد؟ هر چه هشیارتر میشد، رؤیایش هم بزرگ و بزرگتر میشد. رویایش، و دلتنگیاش. او حضور احاطه کنندهی دنیای دیگر را دور تا دور خود تقریباً حس میکرد، دنیایی که فقط مأموران دولتی و افسران عالی رتبه دیده بودندش. برای یک منشی مثل او؟ محال بود.کرستن، همسرش، با لحن خشمگین معمولش خواب آلوده به او تشر زد: «پا میشوی یا نه؟ اگر پا شدی، دکمه قهوه داغ روی اجاق گاز لعنتی را بزن.»داگلاس کویل گفت:... مطالعه این داستان
- در آن سو، واب آرمیده
برگردان مهرداد تویسرکانی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵بخشی از داستان...
اوپتوس دست به سینه خارج از سفینه ایستاده بود. از چهرهاش افسردگی میبارید. کاپیتان فرانکو خوشخوشک و لبخند بر لب به سمت سکوی بارگیری رفت و گفت: «چرا اینجا وایسادی؟ مگه پولت رو تمام و کمال نگرفتی؟»اوپتوس بدون اینکه هیچ پاسخی بدهد، دور خودش گشت و داشت خرقهاش را جمع میکرد که کاپیتان پایش را روی گوشهی خرقه گذاشت.«یه دقیقه صبر کن. جایی نرو. کارم هنوز با تو تموم نشده.»اوپتوس با بیمیلی برگشت و گفت: «جدی؟ ولی من باید به دهکده برگردم.» به... مطالعه این داستان
- روگ
برگردان محمدرضا قربانی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶بخشی از داستان...
روگ به سمت حیاط میدوید.
کلهی سحر بود و خورشید کاملاً بالا نیامده بود. هوا سرد و گرگ و میش بود و دیوارهای خانه با شبنم پوشیده شده بودند. سگ فکش را کمی باز کرد، پنجههای سیاهش چوبِ حصار را محکم گرفته بود.
روگ با نگاهی به حیاط، جلوی دروازه ایستاد. روگی کوچک، لاغر و سفید بود که پاهای لرزانی داشت. روگ به سگ چشمکی زد و سگ در عوض دندانهایش را به او نشان داد.
دوباره گفت: «روگ!» صدا در آن تاریکی نصفه و نیمه منعکس شد. نه چیزی جنب خورد و نه تکان... مطالعه این داستان
- گزارش اقلیت ، بخش اول
برگردان سمیه کرمی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸بخشی از داستان...
کچل و چاق و پیر. اما این را بلند نگفت. به جای این کار، صندلیاش را عقب داد، بلند شد و با عزمی راسخ کنار میزش آمد و دست راستش را به خشکی دراز کرد. همان طور که با مهربانی ساختگی لبخند میزد، با مرد جوان دست داد.
او پرسید: «ویتوِر؟[۱]» داشت سعی میکرد لحن سوالش مهربان به نظر برسد.
مرد جوان گفت: «درسته. اما البته شما اد صدایم کنید. این در صورتی است که شما هم مثل من از تشریفات غیرضروری خوشتون نیاد.» حالتی که روی چهرهی بور و بسیار مصممش بود،... مطالعه این داستان
- گزارش اقلیت، بخش دوم
برگردان سمیه کرمی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸بخشی از داستان...
آن زمان یعنی شلوغترین وقت روز را برای تلفن کردن انتخاب کرد. یک اتاقک تلفن در سوپرمارکت بزرگ را انتخاب کرد، شمارهی آشنای ادارهی پلیس را گرفت و بعد در همان حال که گوشیِ سرد را مقابل گوشش گرفته بود به انتظار ایستاد. به عمد خطِ صوتی را انتخاب کرده بود، نه تصویری. علیرغم لباسهای دستدوم و قیافهی مزخرف اصلاحنشدهاش، ممکن بود شناخته شود.
مسؤول پاسخگویی را نمیشناخت. با احتیاط شمارهی پیج[۱] را داد. اگر ویتور[۲] داشت کارمندانِ... مطالعه این داستان
- ما کاشفان
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۷بخشی از داستان...
آنجا. واقعاً كه زیباست»
لئون [3] هم تایید كرد: «خیلی خیلی زیباست.» و لرزان ادامه داد:« بگو... هی میتوانم نیویورك را تشخیص بدهم»
«تو غلط كردی.»
«باور كن می توانم! آن خاستری. نزدیك آب.»
«آن حتا ایالات متحده هم نیست. ما داریم واژگون به آن نگاه می كنیم. آن تایلند است.»
سفینه از میان جو عبور كرد و سپرهای مقاوم در برابر اجرام آسمانی صدای ناهنجاری تولید كرد. آن پایین، كرهی آبی و سبز برجستهتر میشد. ابرها آن را در بر گرفته بودند و قارهها و... مطالعه این داستان
- غاصب
برگردان امیرسینا همایونی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸بخشی از داستان...
به همسرش نگاه کرد و ادامه داد: «فکر میکنم یه استراحت کوچولو دیگه حقمه. ده سال خیلیه.»
«پروژه چی؟»
«بدون من هم میشه تو جنگ پیروز شد. این کرهی خاکی ما اون قدرا هم در خطر نیست.» اولهم پشت میز نشست و سیگاری روشن کرد. «ماشینهای خبرساز[2] یه جوری اخبار رو تغییر میدن که انگار فضاییها بالای سرمونن. میدونی دوست دارم مرخصی برم کجا؟ دوست دارم برم تو کوههای بیرون شهر چادر بزنم. همونجایی که اون دفعه رفتیم. یادته؟ همون جا که سماق کوهی کندم.... مطالعه این داستان
- ارفئوس با پاهای سفالی
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸بخشی از داستان...
آه کشید.
مشتری آن سوی میزش با عذرخواهی زمزمه کرد: «ببخشید قربان، فکر میکنم دارم خستهتان میکنم.»
اسلید با یاد آوری وظایف طاقتفرسایش دوباره به خود آمد و گفت: «نه اصلاً. بگذارید ببینم...» و کاغذهایی که مریضش، آقای والتر گراسبین[4] نامی، به او داده بود را بررسی کرد و ادامه داد: «حالا شما، آقای گراسبین، فکر میکنید که بهترین فرصت برای امتناع از خدمت سربازی در مشکل مزمن گوش است که توسط پزشکان غیرنظامی در گذشته با نام اکیوت لابیرنث[5]... مطالعه این داستان